مولوی
-
غزل شمارهٔ ۹۰۲
ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد ز روی پشت و پناهی که پشتها همه رو شد دگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۰۱
اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد وگر به پیش من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۰۰
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد چه نقشها که ببازد چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۹۹
یار مرا عارض و عذار نه این بود باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود عهدشکن گشتهاند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۹۸
بانگ زدم من که دل مست کجا میرود گفت شهنشه خموش جانب ما میرود گفتم تو با منی دم ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۹۷
شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود هر کی خورد خون خلق زشت و سیه دل شود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۹۶
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند زانک بلندت کند تا بتواند فکند قطره آب منی کز حیوان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۹۵
وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید مور فروشد به گور چتر سلیمان رسید این فلک آتشی چند کند سرکشی نوح…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۹۴
نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید صورت بستان نهان بوی گلستان بدید باد صبا میوزد از سر زلف نگار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۹۳
نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد دل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد آنک تواضع کند…
بیشتر بخوانید »