مولوی
-
غزل شمارهٔ ۹۱۲
نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند که سخت دست درازند بسته پات کنند نگفتمت که بدان سوی دام در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۱۱
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۱۰
بر آستانه اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد گمان عارف در معرفت چو سیر کند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۰۹
چه پادشاست که از خاک پادشا سازد ز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد باقرضواالله کدیه کند چو مسکینان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۰۸
چو درد گیرد دندان تو عدو گردد زبان تو به طبیبی بگرد او گردد یکی کدو ز کدوها اگر شکست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۰۷
مده به دست فراقت دل مرا که نشاید مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید مرا به لطف…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۰۶
گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد چون دل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۰۵
شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند رسید کار به جایی که عقل خیره بماند هزار ظلم رسیده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۰۴
ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه میشد درختهای حقایق از آن بهار چه میشد دل از دیار خلایق بشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۰۳
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد هزاران عاشق داری به…
بیشتر بخوانید »