مولوی
-
غزل شمارهٔ ۹۲۲
چو عشق را هوس بوسه و کنار بود که را قرار بود جان که را قرار بود شکارگاه بخندد چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۲۱
سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند بیان حکمت اگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۲۰
کسی که عاشق آن رونق چمن باشد عجب مدار که در بیدلی چو من باشد حدیث صبر مگویید صبر را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۱۹
ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد که عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد که عشق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۱۸
چو کارزار کند شاه روم با شمشاد چگونه گردم خرم چگونه باشم شاد جهان عقل چو روم و جهان طبع…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۱۷
به یارکان صفا جز می صفا مدهید چو میدهید بدیشان جدا جدا مدهید در این چنین قدح آمیختن حرام بود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۱۶
درخت و برگ برآید ز خاک این گوید که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید تو را اگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۱۵
بیا که ساقی عشق شراب باره رسید خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۱۴
ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود شنودهام که بسی خلق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۱۳
بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبهها شکنند هزار توبه و سوگند…
بیشتر بخوانید »