مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۴۳۲
تو خود دانی که من بیتو عدم باشم عدم باشم عدم خود قابل هست است از آن هم نیز کم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۳۱
مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۳۰
نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم اگر چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۲۹
نه آن بیبهره دلدارم که از دلدار بگریزم نه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم منم آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۲۸
همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم کبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم به هر هنگام هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۲۷
من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارم نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارم اگر بالاست پراختر وگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۲۶
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم بدان شه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۲۵
دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارم قبول تو دعاها را بر آن باری چه حق دارم به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۲۴
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم جوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم بگفتم ای پسندیده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۲۳
تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم چو در چرخم درآوردی به گردت زان همیگردم چو باغ وصل…
بیشتر بخوانید »