مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۵۵۲
ما آفت جان عاشقانیم نی خانه نشین و خانه بانیم اندر دل تو اگر خیال است می پنداری که ما…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۵۱
از اصل چو حورزاد باشیم شاید که همیشه شاد باشیم ما داد طرب دهیم تا ما در عشق امیرداد باشیم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۵۰
گر از غم عشق عار داریم پس ما به جهان چه کار داریم یا رب تو مده قرار ما را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۴۹
زنهار مرا مگو که پیرم پیری و فنا کجا پذیرم من ماهی چشمه حیاتم من غرقه بحر شهد و شیرم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۴۸
روی تو چو نوبهار دیدم گل را ز تو شرمسار دیدم تا در دل من قرار کردی دل را ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۴۷
من با تو حدیث بیزبان گویم وز جمله حاضران نهان گویم جز گوش تو نشنود حدیث من هر چند میان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۴۶
رفتم تصدیع از جهان بردم بیرون شدم از زحیر و جان بردم کردم بدرود همنشینان را جان را به جهان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۴۵
شراب شیره انگور خواهم حریف سرخوش مخمور خواهم مرا بویی رسید از بوی حلاج ز ساقی باده منصور خواهم ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۴۴
مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۴۳
کجایی ساقیا درده مدامم که من از جان غلامت را غلامم می اندرده تهی دستم چه داری که از خون…
بیشتر بخوانید »