مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۵۶۲
گر ناز تو را به گفت نارم مهر تو درون سینه دارم بیمهر تو گر گلی ببویم در حال بسوز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۶۱
تا چهره آن یگانه دیدم دل در غم بیکرانه دیدم گفتی فرداست روز بازار بازار تو را بهانه دیدم دل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۶۰
تا عشق تو سوخت همچو عودم یک عقده نماند از وجودم گه باروی چرخ رخنه کردم گه سکه آفتاب سودم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۵۹
من دوش به تازه عهد کردم سوگند به جان تو بخوردم کز روی تو چشم برندارم گر تیغ زنی ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۵۸
دانی کامروز از چه زردم ای تو همه شب حریف نردم در نرد دل از تو متهم شد کو مهره…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۵۷
یا رب توبه چرا شکستم وز لقمه دهان چرا نبستم گر وسوسه کرد گرد پیچم در پیچش او چرا نشستم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۵۶
ای برده نماز من ز هنگام هین وقت نماز شد بیارام ای خورده تو خون صد قلندر ای بر تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۵۵
جز جانب دل به دل نیاییم یک لحظه برون دل نپاییم ماننده نای سربریده بیبرگ شدیم و بانواییم همچون جگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۵۴
چون ذره به رقص اندرآییم خورشید تو را مسخر آییم در هر سحری ز مشرق عشق همچون خورشید ما برآییم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۵۳
ما صحبت همدگر گزینیم بر دامن همدگر نشینیم یاران همه پیشتر نشینید تا چهره همدگر ببینیم ما را ز درون…
بیشتر بخوانید »