مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۵۴۲
چنان مستم چنان مستم من این دم که حوا را بنشناسم ز آدم ز شور من بشوریدهست دریا ز سرمستی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۴۱
مرا خواندی ز در تو خستی از بام زهی بازی زهی بازی زهی دام از آن بازی که من می…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۴۰
بیا با هم سخن از جان بگوییم ز گوش و چشمها پنهان بگوییم چو گلشن بیلب و دندان بخندیم چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۳۹
مگردان روی خود ای دیده رویم به من بنگر که تا از تو برویم سبوی جسمم از چشمهات پرآب است…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۳۸
بر آن بودم که فرهنگی بجویم که آن مه رو نهد رویی به رویم بگفتم یک سخن دارم به خاطر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۳۷
چرا شاید چو ما شه زادگانیم که جز صورت ز یک دیگر ندانیم چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۳۶
میان ما درآ ما عاشقانیم که تا در باغ عشقت درکشانیم مقیم خانه ما شو چو سایه که ما خورشید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۳۵
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد چرا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۳۴
بیا ما چند کس با هم بسازیم چو شادی کم شود با غم بسازیم بیا تا با خدا خلوت گزینیم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۳۳
بیا امروز ما مهمان میریم بیا تا پیش میر خود بمیریم ز مرگ ما جهانی زنده گردد ازیرا ما نه…
بیشتر بخوانید »