مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۴۴۲
زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۴۱
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم که بنوشت آن مه بیکیف دعوت نامهای پیشم روان شد سوی ما…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۴۰
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم روان شد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۳۹
من این ایوان نه تو را نمیدانم نمیدانم من این نقاش جادو را نمیدانم نمیدانم مرا گوید مرو هر سو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۳۸
ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم میان خونم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۳۷
چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم چو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم زبانم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۳۶
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمیدانم وزین سرگشته مجنون چه می خواهی نمیدانم در این درگاه بیچونی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۳۵
به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد می دانم چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۳۴
چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم چو هر خاری از او گل شد چرا من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۳۳
من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم مرا چون او ولی…
بیشتر بخوانید »