مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۱۱۲
ظلمت شب پرتو ظلمات من نور مه از نور ملاقات من گوهر طاعت شد از آن کیمیا زلت و انکار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۱۱
بانگ برآمد ز خرابات من یار درآمد به مراعات من تا که بدیدم مه بیحد او رفت ز حد ذوق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۱۰
بانگ برآمد ز خرابات من چرخ دوتا شد ز مناجات من عاقبت امر ظفر دررسید یار درآمد به مراعات من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۰۹
ای تو پناه همه روز محن بازسپردم به تو من خویشتن قلزم مهری که کناریش نیست قطره آن الفت مرد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۰۸
مینروم هیچ از این خانه من در تک این خانه گرفتم وطن خانه یار من و دارالقرار کفر بود نیت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۰۷
جان منی جان منی جان من آن منی آن منی آن من شاه منی لایق سودای من قند منی لایق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۰۶
مست رسید آن بت بیباک من دردکش و دلخوش و چالاک من گفت به من بنگر و دلشاد شو هیچ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۰۵
ساقی من خیزد بیگفت من آرد آن باده وافر ثمن حاجت نبود که بگویم بیار بشنود آواز دلم بیدهن هست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۰۴
شب که جهان است پر از لولیان زهره زند پرده شنگولیان بیند مریخ که بزم است و عیش خنجر و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۰۳
گر چه اندر فغان و نالیدن اندکی هست خویشتن دیدن آن نباشد مرا چو در عشقت خوگرم من به خویش…
بیشتر بخوانید »