مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۵۷۲
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی صد نامه فرستادم صد راه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۷۱
ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی ای آتش در آتش هم میکش و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۷۰
پنهان به میان ما میگردد سلطانی و اندر حشر موران افتاده سلیمانی میبیند و میداند یک یک سر یاران را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۹
آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی در عشق جهانی را بدنام کنی حالی میجوش ز سر گیرد خمخانه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۸
یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکی چستی کن و ترکی کن نی نرمی و تاجیکی داریم سری…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۷
افتاد دل و جانم در فتنه طراری سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری آید سوی بیخوابی خواهد ز درش آبی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۶
آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی تن را بدهد هستی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۵
ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی نوری که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۴
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی رستن ز جهان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۳
من پای همیکوبم ای جان و جهان دستی ای جان و جهان برجه از بهر دل مستی ای مست مکش…
بیشتر بخوانید »