مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۵۸۲
خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی دل را بربودستی در دل بنشستستی سر سخره سودا شد دل بیسر و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۸۱
ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی گه دور بگردانی گاهی شکر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۸۰
ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی بیهوده چه میگردی بر آب چو دولابی صحراست پر از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۷۹
با هر کی تو درسازی میدانک نیاسایی زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی تا تو نشوی رسوا…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل شمارهٔ ۲۵۷۷
همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی درکش قدح سودا هل تا بشوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۷۶
ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی در جنت و در دوزخ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۷۵
هر لحظه یکی صورت میبینی و زادن نی جز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نی از نعمت روحانی در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۷۴
از آتش ناپیدا دارم دل بریانی فریاد مسلمانان از دست مسلمانی شهد و شکرش گویم کان گهرش گویم شمع و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۷۳
در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی این صورت تن رفته…
بیشتر بخوانید »