مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۱۸۲
بغداد همانست که دیدی و شنیدی رو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟! زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۸۱
ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی فالقهوه من شرطی، لاالتوبه من شانی ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۸۰
اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی اخلایی اخلایی، مرا جانیست سودایی چو طوفان بر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۷۹
این طریق دارهم یا سندی و سیدی اهد الی وصالهم، ذبت منالتباعد ای که به قصد نیمشب بسته نقاب آمدی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۷۸
در دل من پردهٔ نو میزنی ای دل و ای دیده و ای روشنی پرده توی وز پس پرده توی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۷۷
آدمیی، آدمیی، آدمی بسته دمی، زانک نهٔ آن دمی آدمیی را همه در خود بسوز آن دمیی باش اگر محرمی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۷۶
کردم با کان گهر آشتی کردم با قرص قمر آشتی خمرهٔ سرکه ز شکر صلح خواست شکر که پذرفت شکر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۷۵
کار به پیری و جوانیستی پیر بمردی و جوان زیستی بانگ خر نفست اگر کم شدی دعوت عقل تو مسیحیستی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۷۴
صد دل و صد جان بدمی دادمی وز جهت دادن جان شادمی ور تن من خاک بدی این نفس جمله…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۷۳
باده ده، ای ساقی هر متقی بادهٔ شاهنشهی راوقی جام سخن بخش که از تف او گردد دیوار سیه منطقی…
بیشتر بخوانید »