مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۱۷۲
ای که ازین تنگ قفس میپری رخت به بالای فلک میبری زندگی تازه ببین بعد ازین چند ازین زندگی سرسری؟!…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۷۱
خشم مرو خواجه! پشیمان شوی جمع نشین، ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن ورنه چو جغدان سوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۷۰
ای که تو از عالم ما میروی خوش ز زمین سوی سما میروی ای قفس اشکسته و جسته ز بند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۶۹
گر نه شکار غم دلدارمی گردن شیر فلک افشارمی دست مرا بست، وگر نی کنون من سر تو بهتر ازین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۶۸
یا ملک المغرب والمشرق مثلک فی االعالم یخلق باده ده ای ساقی هر متقی بادهٔ شاهنشهی راوقی جان سخن بخش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۶۷
از مه من مست دو صد مشتری غمزه او سحر دو صد سامری هر نفسی شعله زند دین از او…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۶۶
ای دل سرمست، کجا میپری؟ بزم تو کو؟ باده کجا میخوری؟ مایهٔ هر نقش و ترا نقش نی دایهٔ هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۶۵
جان و جهان! دوش کجا بودهای نی غلطم، در دل ما بودهای دوش ز هجر تو جفا دیدهام ای که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۶۴
مست و خوشی باده کجا خوردهٔ؟ این مه نو چیست که آوردهای؟ ساغر شاهانه گرفتی به کف گلشکر نادره پروردهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۶۳
عشق در کفر کرد اظهاری بست ایمان ز ترس زناری بانگ زنهار از جهان برخاست هیچ کس را نداد زنهاری…
بیشتر بخوانید »