مولوی
-
بیست و دوم
هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم نفسی در نظر خود نمکان شور کنیم هله خیزید که تا…
بیشتر بخوانید » -
بیست و یکم
هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم دوست یک جام پر از زهر چو…
بیشتر بخوانید » -
بیستم
هله درده می بگزیده که مهمان توم ز پریشانی زلف توپریشان توم تلخ و شیرین لب ما را ز حرم…
بیشتر بخوانید » -
نوزدهم
ای خواب به روز همدمانم تا بیکس و ممتحن نمانم چونک دیک بر آتشم نشاندی در دیک چه میپزی، چه…
بیشتر بخوانید » -
هجدهم
نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برم عزم رجوع میکنم، رخت به چرخ میبرم گفت که: « ارجعی » شنو،…
بیشتر بخوانید » -
هفدهم
گر دلت گیرد و گر گردی مول زین سفر چاره نداری، ای فضول دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست…
بیشتر بخوانید » -
شانزدهم
بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول که جان را میکند فارغ ز هر ماضی و…
بیشتر بخوانید » -
پانزدهم
ای یار گرم دار، و دلارام گرم دار پیشآ، به دست خویش سر بندگان بخار خاک تویم و تشنهٔ آب…
بیشتر بخوانید » -
چهاردهم
ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند خنده نمیآیدت، بهر دل من بخند ای ز تو عالم بجوش، لطف…
بیشتر بخوانید » -
سیزدهم
پیکان آسمان که به اسرار ما درند ما را کشان کشان به سماوات میبرند روحانیان ز عرش رسیدند، بنگرید کز…
بیشتر بخوانید »