مولوی
-
دوازدهم
زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجرد کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد در حالت مستی چو دل و…
بیشتر بخوانید » -
یازدهم
بیا، که باز جانها را شهنشه باز میخواند بیا، که گله را چوپان بسوی دشت میراند بهارست و همه ترکان…
بیشتر بخوانید » -
دهم
هست کسی کو چو من اشکار نیست هست کسی کو تلف یار نیست؟ هست سری کو چو سرم مست نیست؟…
بیشتر بخوانید » -
نهم
باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندست دیوانه کسی باشد، کو بیدل و پیوندست سرمست کسی باشد، کو خود خبرش…
بیشتر بخوانید » -
هشتم
بلبل سرمست برای خدا مجلس گل بین و به منبر برآ هین به غنیمت شمر این روز چند زانک ندارد…
بیشتر بخوانید » -
هفتم
مستی و عاشقی و جوانی و یار ما نوروز و نوبهار و حمل میزند صلا هرگز ندیده چشم جهان این…
بیشتر بخوانید » -
ششم
ای ساقیان مشفق سودا فزود سودا این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا ای میر ساقیانم ای دستگیر جانم هنگام…
بیشتر بخوانید » -
پنجم
آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیا ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا سود و سرمایهٔ من…
بیشتر بخوانید » -
چهارم
ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا خنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا همه خفتند…
بیشتر بخوانید » -