مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۱۶۲
ای که مستک شدی و میگویی تو غریبی و یا از این کویی مست و بیخویش میروی چپ و راست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۶۱
خامشی ناطقی مگر جانی میزنی نعرههای پنهانی تو چو باغی و صورتت برگی باغ چه صد هزار چندانی بی تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۶۰
جان جانی و جان صد جانی میزنی نعرههای پنهانی هر کی کر نیست بشنود وصفت نعل معکوس و خفیه میرانی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۵۹
زندگانی مجلس سامی باد در سروری و خودکامی نام تو زنده باد کز نامت یافتند اصفیا نکونامی میرسانم سلام و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۵۸
رو، مسلم تراست بیکاری چونک اندر عنایت یاری نقش را کار نیست پیش قلم آن قلم را چه حاجت از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۵۷
آنکه چون ابر خواند کف ترا کرد بیداد بر خردمندی او همیگرید و همیبخشد تو همیبخشی و همیخندی همچو یوسف…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۵۶
در غم یار، یار بایستی یا غمم را کنار بایستی زانچ کردم کنون پشیمانم دل امسال پار بایستی دل من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۵۵
در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی به یکی غم چو جان نخواهم داد یک چه باشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۵۴
ز اول بامداد سرمستی ور نه دستار کژ چرا بستی سخت مستست چشم تو امروز دوش گویی که صرف خوردستی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۵۳
ز اول بامداد سر مستی ورنه دستار کژ چرا بستی؟! به خدا دوش تا سحر همه شب باده بیصرفه، صرف…
بیشتر بخوانید »