قطعات
-
شمارهٔ ۱۵۳
دوش مرغی به صبح مینالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش یکی از دوستان مخلص را مگر آواز…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۵۴
مشمر برد ملک آن پادشاه که وی را نباشد خردمند پیش خردمند گو پادشاهش مباش که خود پاشاهست بر نفس…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۵۵
مگسی گفت عنکبوتی را کاین چه ساقست و ساعد باریک گفت اگر در کمند من افتی پیش چشمت جهان کنم…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۵۶
پیدا شود که مرد کدامست و زن کدام در تنگنای حلقهٔ مردان به روز جنگ مردی درون شخص چو آتش…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۴۹
پروردگار خلق خدایی به کس نداد تا همچو کعبه روی بمالند بر درش از مال و دستگاه خداوند قدر و…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۵۰
دل مبند ای حکیم بر دنیا که نه چیزیست جاه مختصرش شکر آنان خورند ازین غدار که ندانند زهر در…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۵۱
شجر مقل در بیابانها نرسد هرگز آفتی به برش رطب از شاهدی و شیرینی سنگها میزنند بر شجرش بلبل اندر…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۵۲
ای که دانش به مردم آموزی آنچه گویی به خلق خود بنیوش خویشتن را علاج مینکنی باری از عیب دیگران…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۴۶
پدر که جان عزیزش به لب رسید چه گفت؟ یکی نصیحت من گوش دار جان عزیز به دوست گرچه عزیزست…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۴۷
ملکداری با دیانت باید و فرهنگ و هوش مست و غافل کی تواند؟ عاقل و هشیار باش پادشاهان پاسبانانند خفتن…
بیشتر بخوانید »