غزلیات سعدی
-
غزل ۱۱۸
جان ندارد هر که جانانیش نیست تنگ عیشست آن که بستانیش نیست هر که را صورت نبندد سر عشق صورتی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۹
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست در که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۳
مرا از آن چه که بیرون شهر صحراییست قرین دوست به هر جا که هست خوش جاییست کسی که روی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۴
دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست گر دردمند عشق بنالد غریب نیست دانند عاقلان که مجانین عشق را پروای…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۵
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست نه حلالست که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۹
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست روا بود که چنین…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۰
هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست سروها…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۱
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۲
زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست که از خدای بر او نعمتی و آلاییست هر آن که با تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۶
شادی به روزگار گدایان کوی دوست بر خاک ره نشسته به امید روی دوست گفتم به گوشهای بنشینم ولی دلم…
بیشتر بخوانید »