غزلیات سعدی
-
غزل ۱۰۷
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست دوست گر با…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۸
مرا خود با تو چیزی در میان هست و گر نه روی زیبا در جهان هست وجودی دارم از مهرت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۲
تا دستها کمر نکنی بر میان دوست بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست دانی حیات کشته شمشیر عشق…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۳
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست اگر جهان همه دشمن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۴
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست چنان به دام تو الفت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۵
آب حیات منست خاک سر کوی دوست گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست ولوله در شهر نیست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۹۹
صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست بر خودم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۰
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست دل زنده میشود…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۱
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست با ما مگو بجز سخن دل نشان دوست حال از دهان دوست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۹۶
ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست به بندگی…
بیشتر بخوانید »