غزلیات سعدی
-
-
غزل ۱۳۹
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت خال مشکین تو از…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۳
خیال روی توام دوش در نظر میگشت وجود خستهام از عشق بیخبر میگشت همای شخص من از آشیان شادی دور…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۴
دلی که دید که پیرامن خطر میگشت چو شمع زار و چو پروانه در به در میگشت هزار گونه غم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۵
آن را که میسر نشود صبر و قناعت باید که ببندد کمر خدمت و طاعت چون دوست گرفتی چه غم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۹
خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست در بهشتست که همخوابه حورالعینیست دولت آنست که امکان فراغت باشد تکیه بر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۰
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۱
دوشم آن سنگ دل پریشان داشت یار دل برده دست بر جان داشت دیده در میفشاند در دامن گوییا آستین…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۲
چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت ز ابر دیده کنارم به اشک تر میگشت ز شور عشق تو در…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۶
نه خود اندر زمین نظیر تو نیست که قمر چون رخ منیر تو نیست ندهم دل به قد و قامت…
بیشتر بخوانید »