غزلیات سعدی
-
غزل ۱۹۴
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد عجبست اگر توانم که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۹۵
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد میبرم جور تو تا وسع و توانم باشد گر نوازی چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۹۶
سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد مغیلان چیست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۹۷
نظر خدای بینان طلب هوا نباشد سفر نیازمندان قدم خطا نباشد همه وقت عارفان را نظرست و عامیان را نظری…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۱۹۱
کی برست این گل خندان و چنین زیبا شد آخر این غوره نوخاسته چون حلوا شد دیگر این مرغ کی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۹۲
گر آن مراد شبی در کنار ما باشد زهی سعادت و دولت که یار ما باشد اگر هزار غمست از…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۹۳
شورش بلبلان سحر باشد خفته از صبح بیخبر باشد تیرباران عشق خوبان را دل شوریدگان سپر باشد عاشقان کشتگان معشوقند…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۸۶
بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد دریای آتشینم در دیده موج خون زد خود کرده بود غارت عشقش…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۸۷
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد آن کس که دلی دارد آراسته…
بیشتر بخوانید »