غزلیات سعدی
-
غزل ۲۱۴
سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد مرغان چمن نعره زنان دیدم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۱۵
ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد راست گویی به تن مرده روان بازآمد بخت پیروز که با ما به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۱۶
روز برآمد بلند ای پسر هوشمند گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۱۷
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند کز شوق توام دیده چه شب میگذراند وقتست اگر از…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۱۱
امروز در فراق تو دیگر به شام شد ای دیده پاس دار که خفتن حرام شد بیش احتمال سنگ جفا…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۱۲
هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد همچنان عاشق…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۱۳
دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد تا به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۰۸
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد به لطف اگر بخرامد هزار دل…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۰۹
تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد کی شکیبایی توان کردن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۱۰
خواب خوش من ای پسر دستخوش خیال شد نقد امید عمر من در طلب وصال شد گر نشد اشتیاق او…
بیشتر بخوانید »