غزلیات سعدی
-
-
غزل ۲۲۸
کاروان میرود و بار سفر میبندند تا دگربار که بیند که به ما پیوندند خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۲۲
حسن تو دایم بدین قرار نماند مست تو جاوید در خمار نماند ای گل خندان نوشکفته نگه دار خاطر بلبل…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۲۳
عیب جویانم حکایت پیش جانان گفتهاند من خود این پیدا همیگویم که پنهان گفتهاند پیش از این گویند کز عشقت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۲۴
گلبنان پیرایه بر خود کردهاند بلبلان را در سماع آوردهاند ساقیان لاابالی در طواف هوش میخواران مجلس بردهاند جرعهای خوردیم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۲۵
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند کآرام جان و انس دل و نور دیدهاند لطف آیتیست در حق اینان و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۱۸
آن سرو که گویند به بالای تو ماند هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند دنبال تو بودن گنه از جانب…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۱۹
کسی که روی تو دیدست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند مگر تو روی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۲۰
دلم خیال تو را ره نمای میداند جز این طریق ندانم خدای میداند ز درد روبه عشقت چو شیر مینالم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۲۱
مجلس ما دگر امروز به بستان ماند عیش خلوت به تماشای گلستان ماند می حلالست کسی را که بود خانه…
بیشتر بخوانید »