غزلیات سعدی

  • غزل ۲۲۷

    آخر ای سنگ دل سیم زنخدان تا چند تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند خار…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۸

    کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند تا دگربار که بیند که به ما پیوندند خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۲

    حسن تو دایم بدین قرار نماند مست تو جاوید در خمار نماند ای گل خندان نوشکفته نگه دار خاطر بلبل…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۳

    عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند من خود این پیدا همی‌گویم که پنهان گفته‌اند پیش از این گویند کز عشقت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۴

    گلبنان پیرایه بر خود کرده‌اند بلبلان را در سماع آورده‌اند ساقیان لاابالی در طواف هوش میخواران مجلس برده‌اند جرعه‌ای خوردیم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۵

    اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند کآرام جان و انس دل و نور دیده‌اند لطف آیتی‌ست در حق اینان و…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۱۸

    آن سرو که گویند به بالای تو ماند هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند دنبال تو بودن گنه از جانب…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۱۹

    کسی که روی تو دیدست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند مگر تو روی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۰

    دلم خیال تو را ره نمای می‌داند جز این طریق ندانم خدای می‌داند ز درد روبه عشقت چو شیر می‌نالم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۱

    مجلس ما دگر امروز به بستان ماند عیش خلوت به تماشای گلستان ماند می حلالست کسی را که بود خانه…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا