غزلیات سعدی

  • غزل ۲۵۵

    تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود چو هر چه می‌رسد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۵۶

    نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۵۷

    از دست دوست هر چه ستانی شکر بود وز دست غیر دوست تبرزد تبر بود دشمن گر آستین گل افشاندت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۵۲

    نشاید که خوبان به صحرا روند همه کس شناسند و هر جا روند حلالست رفتن به صحرا ولیک نه انصاف…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۵۳

    به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند هزار بادیه سهلست اگر بپیمایند طریق عشق جفا بردنست و جانبازی دگر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۵۴

    اخترانی که به شب در نظر ما آیند پیش خورشید محالست که پیدا آیند همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمند…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴۸

    شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانند بیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند کس نیست که پنهان نظری…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴۹

    این جا شکری هست که چندین مگسانند یا بوالعجبی کاین همه صاحب هوسانند بس در طلبت سعی نمودیم و نگفتی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۵۰

    خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند صید…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۵۱

    اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند که جور قاعده باشد که بر غلام کنند هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتد…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا