غزلیات سعدی

  • غزل ۴۵۷

    چند بشاید به صبر دیده فرودوختن خرمن ما را نماند حیله بجز سوختن گر نظر صدق را نام گنه می‌نهند…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵۸

    گر متصور شدی با تو درآمیختن حیف نبودی وجود در قدمت ریختن فکرت من در تو نیست در قلم قدرتیست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵۲

    فراق دوستانش باد و یاران که ما را دور کرد از دوستداران دلم دربند تنهایی بفرسود چو بلبل در قفس…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵۳

    سخت به ذوق می‌دهد باد ز بوستان نشان صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان گر همه خلق…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵۴

    دیگر به کجا می‌رود این سرو خرامان چندین دل صاحب نظرش دست به دامان مردست که چون شمع سراپای وجودش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵۵

    خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان بر عقل من بخندی گر در…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴۹

    چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمندان دل از انتظار خونین دهن از امید خندان مگر آن که هر دو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵۰

    بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران هر کو شراب فرقت روزی چشیده…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵۱

    دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴۵

    در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن اینست که دور از لب و دندان منست آن عارض نتوان گفت…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا