غزلیات سعدی
-
غزل ۴۸۹
ای رخ چون آینه افروخته الحذر از آه من سوخته غیرت سلطان جمالت چو باز چشم من از هر که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۳
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو در عبارت مینیاید چهره زیبای تو چون تو حاضر میشوی من غایب…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۴۸۵
ای طراوت برده از فردوس اعلا روی تو نادرست اندر نگارستان دنیی روی تو دختران مصر را کاسد شود بازار…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۶
آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه وان چشم آهوانه که چون میکند نگاه تو سرو دیدهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۷۹
من از دست کمانداران ابرو نمییارم گذر کردن به هر سو دو چشمم خیره ماند از روشنایی ندانم قرص خورشیدست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۰
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او روی خلاص نیست بجهد از کمند او مستوجب ملامتی ای دل که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۱
صید بیابان عشق چون بخورد تیر او سر نتواند کشید پای ز زنجیر او گو به سنانم بدوز یا به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۲
هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او باغ بنفشه و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۷۶
صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین با جوانان راه…
بیشتر بخوانید »