غزلیات سعدی
-
غزل ۵۲۸
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی نیک بد کردی شکستن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۲۹
سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی آخر ای بدعهد سنگین دل چرا برداشتی نوع تقصیری تواند بود…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۲۳
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۲۴
یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی تا از سر صوفی برود علت هستی عاقل متفکر بود و مصلحت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۲۵
اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی چو سرو بوستانستی وجود مجلس آرایت اگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۱۹
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی به چه دیر ماندی ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۲۰
که دست تشنه میگیرد به آبی خداوندان فضل آخر ثوابی توقع دارم از شیرین زبانت اگر تلخست و گر شیرین…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۲۱
سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی شبم به روی تو روزست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۲۲
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی بنای مهر نمودی که پایدار نماند…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۱۵
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی تو از نبات گرو بردهای…
بیشتر بخوانید »