غزلیات سعدی

  • غزل ۵۳۴

    دیدی که وفا به جا نیاوردی رفتی و خلاف دوستی کردی بیچارگیم به چیز نگرفتی درماندگیم به هیچ نشمردی من…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۳۵

    مپرس از من که هیچم یاد کردی که خود هیچم فرامش می‌نگردی چه نیکوروی و بدعهدی که شهری غمت خوردند…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۳۶

    مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی قلم بر بی‌دلان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۳۷

    چه باز در دلت آمد که مهر برکندی چه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی ز حد گذشت جدایی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۳۰

    ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۳۱

    ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی حق را به روزگار تو با ما عنایتی گفتم نهایتی بود این…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۳۲

    چون خراباتی نباشد زاهدی کش به شب از در درآید شاهدی محتسب گو تا ببیند روی دوست همچو محرابی و…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۳۳

    ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادی پیوند روح کردی پیغام دوست دادی بر بوستان گذشتی یا در بهشت بودی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۲۶

    تعالی الله چه رویست آن که گویی آفتابستی و گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی اگر گل…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۲۷

    ای باد که بر خاک در دوست گذشتی پندارمت از روضه بستان بهشتی دور از سببی نیست که شوریده سودا…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا