دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۳۹۴
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم برو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرم همه عمر با…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۸
منم این بی تو که پروای تماشا دارم کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم بر گلستان گذرم بی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۹
باز از شراب دوشین در سر خمار دارم وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم سرمست اگر به سودا…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۰
نه دسترسی به یار دارم نه طاقت انتظار دارم هر جور که از تو بر من آید از گردش روزگار…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۴
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بی دلی خبرم نه بخت و دولت آنم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۵
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم چو التماس برآمد هلاک باکی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۶
شب دراز به امید صبح بیدارم مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم عجب که بیخ محبت نمیدهد بارم که…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۳۸۱
دو هفته میگذرد کان مه دوهفته ندیدم به جان رسیدم از آن تا به خدمتش نرسیدم حریف عهد مودت شکست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۲
من چون تو به دلبری ندیدم گلبرگ چنین طری ندیدم مانند تو آدمی در آفاق ممکن نبود پری ندیدم وین…
بیشتر بخوانید »