دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۴۰۳
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۸
نظر از مدعیان بر تو نمیاندازم تا نگویند که من با تو نظر میبازم آرزو میکندم در همه عالم صیدی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۹
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم عقل در دمدمه خلق جهان اندازم نامه حسن تو بر عالم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۰
وه که در عشق چنان میسوزم که به یک شعله جهان میسوزم شمع وش پیش رخ شاهد یار دم به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۵
گر من ز محبتت بمیرم دامن به قیامتت بگیرم از دنیی و آخرت گزیرست وز صحبت دوست ناگزیرم ای مرهم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۶
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم مگر ببینمت از دور و گام برگیرم من این خیال نبندم که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۷
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم همچو پروانه که میسوزم و در پروازم گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۱
من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمیتوانم که نظر نگاه دارم ستم از کسیست بر من که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۲
من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم طاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم از دست او جان میبرم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۳
گر به رخسار چو ماهت صنما مینگرم به حقیقت اثر لطف خدا مینگرم تا مگر دیده ز روی تو بیابد…
بیشتر بخوانید »