دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۴۱۴
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم چنانت دوست میدارم که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۸
امروز مبارکست فالم کافتاد نظر بر آن جمالم الحمد خدای آسمان را کاختر به درآمد از وبالم خوابست مگر که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۹
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم پیرهن میبدرم دم به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۱۰
چشم که بر تو میکنم چشم حسود میکنم شکر خدا که باز شد دیده بخت روشنم هرگزم این گمان نبد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۴
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم نه قوتی که توانم کناره جستن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۵
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۶
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم بار بیفکند شتر چون برسد…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۴۰۱
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۲
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم تو…
بیشتر بخوانید »