دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۴۱۸

    گر دست دهد هزار جانم در پای مبارکت فشانم آخر به سرم گذر کن ای دوست انگار که خاک آستانم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۹

    مرا تا نقره باشد می‌فشانم تو را تا بوسه باشد می‌ستانم و گر فردا به زندان می‌برندم به نقد این…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۲۰

    ما همه چشمیم و تو نور ای صنم چشم بد از روی تو دور ای صنم روی مپوشان که بهشتی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۲۱

    چون من به نفس خویشتن این کار می‌کنم بر فعل دیگران به چه انکار می‌کنم بلبل سماع بر گل بستان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۵

    ای مرهم ریش و مونس جانم چندین به مفارقت مرنجانم ای راحت اندرون مجروحم جمعیت خاطر پریشانم گویند بدار دستش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۶

    بس که در منظر تو حیرانم صورتت را صفت نمی‌دانم پارسایان ملامتم مکنید که من از عشق توبه نتوانم هر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۷

    سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۱

    گر تیغ برکشد که محبان همی‌زنم اول کسی که لاف محبت زند منم گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۲

    آن دوست که من دارم وان یار که من دانم شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم بخت این…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۳

    آن نه رویست که من وصف جمالش دانم این حدیث از دگری پرس که من حیرانم همه بینند نه این…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا