دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۳۸۳
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم خبر از پای ندارم که زمین میسپرم میروم بیدل و بی یار و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۰
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم شاکر نعمت و پرورده احسان بودم چه کند بنده که بر جور…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۷
شکست عهد مودت نگار دلبندم برید مهر و وفا یار سست پیوندم به خاک پای عزیزان که از محبت دوست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۸
من با تو نه مرد پنجه بودم افکندم و مردی آزمودم دیدم دل خاص و عام بردی من نیز دلاوری…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۹
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم نه فراموشیم از ذکر تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۴
از در درآمدی و من از خود به درشدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۵
چنان در قید مهرت پای بندم که گویی آهوی سر در کمندم گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۶
خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم اگر چه خاطرت با…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۱
من از آن روز که دربند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غمهای جهان هیچ اثر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۰
من همان روز که آن خال بدیدم گفتم بیم آن است بدین دانه که در دام افتم هرگز آشفته رویی…
بیشتر بخوانید »