دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۴۳۰
به تو مشغول و با تو همراهم وز تو بخشایش تو میخواهم همه بیگانگان چنین دانند که منت آشنای درگاهم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۳۱
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم خاک را زنده کند…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۳۲
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم هر یک از دایره جمع…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲۶
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم دمی با…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲۷
من از این جا به ملامت نروم که من این جا به امیدی گروم گر به عقلم سخنی میگویند بیم…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۴۲۲
آن کس که از او صبر محالست و سکونم بگذشت ده انگشت فروبرده به خونم پرسید که چونی ز غم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲۳
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم من اول…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲۴
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم بپرس حال من آخر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲۵
منم یا رب در این دولت که روی یار میبینم فراز سرو سیمینش گلی بر بار میبینم مگر طوبی برآمد…
بیشتر بخوانید »