دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۶۳۴
ای که به حسن قامتت سرو ندیدهام سهی گر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی جور بکن که حاکمان…
بیشتر بخوانید » -
-
-
غزل ۶۳۰
مرحبا ای نسیم عنبربوی خبری زان به خشم رفته بگوی دلبر سست مهر سخت کمان صاحب دوست روی دشمن خوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۲۴
روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی گفت ار نظری داری ما را به از این بینی خورشید و گلت خوانم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۲۵
شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی غنیمتست چنین شب که دوستان بینی به شرط آن که منت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۲۶
امروز چنانی ای پری روی کز ماه به حسن میبری گوی میآیی و در پی تو عشاق دیوانه شده دوان…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۲۷
خواهم اندر پایش افتادن چو گوی ور به چوگانم زند هیچش مگوی بر سر عشاق طوفان گو ببار در ره…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۲۰
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی آزاد بندهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۲۱
سرو ایستاده به چو تو رفتار میکنی طوطی خموش به چو تو گفتار میکنی کس دل به اختیار به مهرت…
بیشتر بخوانید »