سعدی
-
حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق
یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی بجای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
شنیدم که مردی غم خانه خورد که زنبور بر سقف او لانه کرد زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکن…
بیشتر بخوانید » -
سر آغاز
خوشا وقت شوریدگان غمش اگر زخم بینند و گر مرهمش گدایانی از پادشاهی نفور به امیدش اندر گدایی صبور دمادم…
بیشتر بخوانید » -
تقریر عشق مجازی و قوت آن
تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل به بیداریش فتنه برخد و…
بیشتر بخوانید » -
در محبت روحانی
چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنهانگیز و فرمانرواست عجب داری از سالکان طریق که باشند در بحر…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنای پیری بر آورده بود به جرمی گرفت آسمان ناگهش فرستاد سلطان به کشتنگهش…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرت
کسی دید صحرای محشر به خواب مس تفته روی زمین ز آفتاب همی برفلک شد ز مردم خروش دماغ از…
بیشتر بخوانید » -
حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی
یکی زهرهٔ خرج کردن نداشت زرش بود و یارای خوردن نداشت نه خوردی، که خاطر بر آسایدش نه دادی، که…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود بیابان و باران و سرما و…
بیشتر بخوانید » -
حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او
شنیدم در ایام حاتم که بود به خیل اندرش بادپایی چو دود صبا سرعتی، رعد بانگ ادهمی که بر برق…
بیشتر بخوانید »