سعدی
-
حکایت
مرا در سپاهان یکی یار بود که جنگاور و شوخ و عیار بود مدامش به خون دست و خنجر خضاب…
بیشتر بخوانید » -
حکایت تیرانداز اردبیلی
یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید پیلک ز پیل نمد پوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهان سوز پیکار…
بیشتر بخوانید » -
حکایت طبیب و کرد
شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی در آن ناحیت بود و گفت از این دست کو برگ رز میخورد…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
گدایی شنیدم که در تنگ جای نهادش عمر پای بر پشت پای ندانست بیچاره درویش کوست که رنجیده دشمن نداند…
بیشتر بخوانید » -
حکایت ذوالنون مصری
چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران…
بیشتر بخوانید » -
حکایت جنید و سیرت او در تواضع
شنیدم که در دشت صنعا جنید سگی دید بر کنده دندان صید ز نیروی سر پنجهٔ شیر گیر فرومانده عاجز…
بیشتر بخوانید » -
حکایت زاهد و بربط زن
یکی بربطی در بغل داشت مست به شب در سر پارسایی شکست چو روز آمد آن نیکمرد سلیم بر سنگدل…
بیشتر بخوانید » -
حکایت صبر مردان بر جفا
شنیدم که در خاک وخش از مهان یکی بود در کنج خلوت نهان مجرد به معنی نه عارف به دلق…
بیشتر بخوانید » -
حکایت امیرالمومنین علی (ع) و سیرت پاک او
کسی مشکلی برد پیش علی مگر مشکلش را کند منجلی امیر عدو بند مشکل گشای جوابش بگفت از سر علم…
بیشتر بخوانید » -
حکایت زاهد تبریزی
عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و…
بیشتر بخوانید »