سعدی
-
غزل ۴
غافلند از زندگی مستان خواب زندگانی چیست مستی از شراب تا نپنداری شرابی گفتمت خانه آبادان و عقل از وی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت دو دوست یکنفس از عمر…
بیشتر بخوانید » -
حکایت بت پرست نیازمند
مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چند سال آن…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصورهٔ مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱
ثنا و حمد بیپایان خدا را که صنعش در وجود آورد ما را الها قادرا پروردگارا کریما منعما آمرزگارا چه…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت! قضا نقش یوسف جمالی نکرد که…
بیشتر بخوانید » -
سرآغاز
بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل به فصل خزان درنبینی درخت که بی برگ…
بیشتر بخوانید » -
حکایت زلیخا با یوسف (ع)
زلیخا چو گشت از می عشق مست به دامان یوسف درآویخت دست چنان دیو شهوت رضا داده بود که چون…
بیشتر بخوانید » -
مثل
پلیدی کند گربه بر جای پاک چو زشتش نماید بپوشد به خاک تو آزادی از ناپسندیدهها نترسی که بر وی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت سفر حبشه
غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ سر از عیش خوش به ره بر یکی دکه دیدم بلند…
بیشتر بخوانید »