سعدی
-
حکایت
یکی را به چوگان مه دامغان بزد تا چو طبلش بر آمد فغان شب از بی قراری نیارست خفت بر…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوب خلق…
بیشتر بخوانید » -
حکایت مست خرمن سوز
یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار دی خاطر آسوده کرد شبی مست شد و آتشی برفروخت نگون بخت…
بیشتر بخوانید » -
موعظه و تنبیه
خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس؟ چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در عالم طفولیت
ز عهد پدر یادم آید همی که باران رحمت بر او هر دمی که در طفلیم لوح و دفتر خرید…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
یکی برد با پادشاهی ستیز به دشمن سپردش که خونش بریز گرفتار در دست آن کینه توز همی گفت هر…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت
فرو رفت جم را یکی نازنین کفن کرد چون کرمش ابریشمین به دخمه برآمد پس از چند روز که بر…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش…
بیشتر بخوانید » -
حکایت عداوت در میان دو شخص
میان دو تن دشمنی بود و جنگ سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ ز دیدار هم تا به حدی…
بیشتر بخوانید » -
گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری
جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ…
بیشتر بخوانید »