سعدی
-
غزل ۲۵۹
ناچار هر که صاحب روی نکو بود هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود ای گل تو نیز…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۶۰
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود سر نه چیزست که شایسته پای تو بود خرم آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۵۵
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود چو هر چه میرسد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۵۶
نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۵۷
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود وز دست غیر دوست تبرزد تبر بود دشمن گر آستین گل افشاندت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۵۲
نشاید که خوبان به صحرا روند همه کس شناسند و هر جا روند حلالست رفتن به صحرا ولیک نه انصاف…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۵۳
به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند هزار بادیه سهلست اگر بپیمایند طریق عشق جفا بردنست و جانبازی دگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۵۴
اخترانی که به شب در نظر ما آیند پیش خورشید محالست که پیدا آیند همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمند…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۴۸
شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانند بیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند کس نیست که پنهان نظری…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۴۹
این جا شکری هست که چندین مگسانند یا بوالعجبی کاین همه صاحب هوسانند بس در طلبت سعی نمودیم و نگفتی…
بیشتر بخوانید »