بوستان
-
گفتار اندر فضیلت خاموشی
اگر پای در دامن آری چو کوه سرت ز آسمان بگذرد در شکوه زبان درکش ای مرد بسیار دان که…
بیشتر بخوانید » -
حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت
یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش؟…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت میدانمت دسترس کزاین خانه بهتر کنی، گفت بس…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در عزت قناعت
یکی نیشکر داشت در طیفری چپ و راست گردیده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
یکی را تب آمد ز صاحبدلان کسی گفت شکر بخواه از فلان بگفت ای پسر تلخی مردنم به از جور…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در مذلت بسیار خوردن
چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین ترست از رطب تنی چند در خرقه راستان گذشتیم بر طرف…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
سیهکاری از نردبانی فتاد شنیدم که هم در نفس جان بداد پسر چند روزی گرستن گرفت دگر با حریفان نشستن…
بیشتر بخوانید » -
سر آغاز
خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و روزی قناعت نکرد قناعت توانگر کند مرد را خبر کن…
بیشتر بخوانید » -
مثل
شتر بچه با مادر خویش گفت: بس از رفتن، آخر زمانی بخفت بگفت ار به دست منستی مهار ندیدی کسم…
بیشتر بخوانید »