دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۷۰۰
آن خواجه خوش لقا چه دارد آیینهاش از صفا چه دارد هان تا نروی تو در جوالش رختش بطلب که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۹
بیچاره کسی که می ندارد غوره به سلف همیفشارد بیچاره زمین که شوره باشد وین ابر کرم بر او نبارد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۸
آن کس که ز تو نشان ندارد گر خورشیدست آن ندارد ما بر در و بام عشق حیران آن بام…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۷
دل بیلطف تو جان ندارد جان بیتو سر جهان ندارد عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۶
بیچاره کسی که زر ندارد وز معدن زر خبر ندارد بیچاره دلی که ماند بیتو طوطیست ولی شکر ندارد دارد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۵
این قافله بار ما ندارد از آتش یار ما ندارد هر چند درختهای سبزند بویی ز بهار ما ندارد جان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۴
آن کز دهن تو رنگ دارد انصاف که رزق تنگ دارد وان کس که جدل ببست با تو با عمر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۳
جانی که ز نور مصطفی زاد با او تو مگو ز داد و بیداد هرگز ماهی سباحت آموخت آزادی جست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۲
رفتیم بقیه را بقا باد لابد برود هر آنک او زاد پنگان فلک ندید هرگز طشتی که ز بام درنیفتاد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۱
هر چند که بلبلان گزینند مرغان دگر خمش نشینند خود گیر که خرمنی ندارند نه از خرمن فقر دانه چینند…
بیشتر بخوانید »