دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۵۸۰
صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد میان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد بشارت می…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۹
دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد مگر آن مطرب جانها ز پرده در سرود آمد سراندازان و جانبازان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۸
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۷
چو برقی میجهد چیزی عجب آن دلستان باشد از آن گوشه چه میتابد عجب آن لعل کان باشد چیست از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۶
دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد کنون من هم نمیگنجم کز او این خانه پر باشد ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۵
ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد الا ای ماه تابانم تو را خانه کجا باشد الا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۴
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامتهای پرآتش ز هر سویی برانگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۳
برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید به بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید به سرو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۲
ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بیجانند تو از نقصان و از بیشی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۱
بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند جمال ماه نورافشان بدان رخسار میماند به گرد چرخ استاره چو…
بیشتر بخوانید »