مولوی
-
غزل شمارهٔ ۶۱۲
بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد آن صبح چو صادق شد عذرای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۱۱
ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد وی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد بنگر به سوی روزن بگشای در توبه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۱۰
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آواره عشق ما آواره نخواهد شد آن را که منم خرقه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۰۹
در خانه غم بودن از همت دون باشد و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد بر هر چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۰۸
ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد سیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد آب حیوان ایمان خاک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۰۷
ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد بی سر شو و بیسامان یعنی بنمی ارزد چون لعل لبش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۰۶
با تلخی معزولی میری بنمی ارزد یک روز همیخندد صد سال همیلرزد خربندگی و آنگه از بهر خر مرده بهر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۰۵
ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد بگذار شکرها را بگذار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۰۴
هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد غم نیست اگر ماهش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۰۳
گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد ور زان دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد ای…
بیشتر بخوانید »