مولوی
-
غزل شمارهٔ ۶۲۲
جان پیش تو هر ساعت میریزد و میروید از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید هر جا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۲۱
در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید شد حامله هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۲۰
از سرو مرا بوی بالای تو میآید وز ماه مرا رنگ و سیمای تو میآید هر نی کمر خدمت در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۱۹
آن صبح سعادتها چون نورفشان آید آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید خور نور درخشاند پس نور…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۱۸
چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید چون سیر خورد مردم کی بوی پیاز آید چون افتد شیر نر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۱۷
چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند سر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۱۶
چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند جز پادشه بیچون قدر تو کجا داند عالم ز تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۱۵
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند نی روز بود نی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۱۴
آن بنده آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد چون عبهر و قند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۱۳
ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد روح آمد و راح آمد…
بیشتر بخوانید »