مولوی
-
غزل شمارهٔ ۹۹۲
خسروانی که فتنهای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۹۱
عشق جانان مرا ز جان ببرید جان به عشق اندرون ز خود برهید زانک جان محدثست و عشق قدیم هرگز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۹۰
من بسازم ولیک کی شاید زاغ با طوطیان شکر خاید هر یکی را ولایتست جدا کژ با راست راست کی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۸۹
صبر با عشق بس نمیآید عقل فریادرس نمیآید بیخودی خوش ولایتیست ولی زیر فرمان کس نمیآید کاروان حیات میگذرد هیچ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۸۸
بوی دلدار ما نمیآید طوطی این جا شکر نمیخاید هر مقامی که رنگ آن گل نیست بلبل جانها بنسراید خوش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۸۷
هر که را ذوق دین پدید آید شهد دنیاش کی لذیذ آید آن چنان عقل را چه خواهی کرد که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۸۶
عشق را جان بیقرار بود یاد جان پیش عشق عار بود سر و جان پیش او حقیر بود هر که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۸۵
هر که بهر تو انتظار کند بخت و اقبال را شکار کند بهر باران چو کشت منتظر است سینه را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۸۴
هین که هنگام صابران آمد وقت سختی و امتحان آمد این چنین وقت عهدها شکنند کارد چون سوی استخوان آمد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۸۳
هر کی در ذوق عشق دنگ آمد نیک فارغ ز نام و ننگ آمد نشود بند گفت و گوی جهان…
بیشتر بخوانید »