مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۰۰۲
چونک کمند تو دلم را کشید یوسفم از چاه به صحرا دوید آنک چو یوسف به چهم درفکند باز به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۰۱
آه در آن شمع منور چه بود کآتش زد در دل و دل را ربود ای زده اندر دل من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۰۰
آنچ گل سرخ قبا میکند دانم من کان ز کجا میکند بید پیاده که کشیدست صف آنچ گذشتست قضا میکند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۹۹
از سوی دل لشکر جان آمدند لشکر پیدا و نهان آمدند جامه صبر من از آن چاک شد کز ره…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۹۸
آتش عشق تو قلاووز شد دوش دلم سوی دل افروز شد چون به سخن داشت مرا دوش یار چون به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۹۷
پیرهن یوسف و بو میرسد در پی این هر دو خود او میرسد بوی می لعل بشارت دهد کز پی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۹۶
گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۹۵
دیدن روی تو هم از بامداد درد مرا بین که چه آرام داد در دل عشاق چه آتش فکند جانب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۹۴
دوست همان به که بلاکش بود عود همان به که در آتش بود جام جفا باشد دشوارخوار چون ز کف…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۹۳
زان ازلی نور که پروردهاند در تو زیادت نظری کردهاند خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگدازند که افسردهاند سوی…
بیشتر بخوانید »