مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۲۴۲
گر لاش نمود راه قلاش ای هر دو جهان غلام آن لاش ای دیده جهان و جان ندیده جانست جهان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۱
ما نعره به شب زنیم و خاموش تا درنرود درون هر گوش تا بو نبرد دماغ هر خام بر دیگ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۰
آن مطرب ما خوشست و چنگش دیوانه شود دل از ترنگش چون چنگ زند یکی تو بنگر کز لطف چگونه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۳۹
ای خواجه تو عاقلانه میباش چون بیخبری ز شور اوباش آن چهره که رشک فخر فقرست با ناخن زشت خویش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۳۸
امروز خوش است دل که تو دوش خون دل ما بخوردهای نوش ای دوش نموده روی چون ماه و امروز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۳۷
شنو پندی ز من ای یار خوش کیش به خون دل برآید کار درویش یقین میدان مجیب و مستجابست دعای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۳۶
برفتم دی به پیشش سخت پرجوش نپرسید او مرا بنشست خاموش نظر کردم بر او یعنی که واپرس که بیروی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۳۵
نگاری را که میجویم به جانش نمیبینم میان حاضرانش کجا رفت او میان حاضران نیست در این مجلس نمیبینم نشانش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۳۴
قضا آمد شنو طبل نفیرش نفیرش تلختر یا زخم تیرش چو دایه این جهان پستان سیه کرد گلوگیر آمدت چون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۳۳
درون ظلمتی میجو صفاتش که باشد نور و ظلمت محو ذاتش در آن ظلمت رسی در آب حیوان نه در…
بیشتر بخوانید »