مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۳۱۲
فریفت یار شکربار من مرا به طریق که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق چه چاره آنچ بگوید ببایدم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۱۱
باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق باز برآورد عشق سر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۱۰
ای ناطق الهی و ای دیده حقایق زین قلزم پرآتش ای چاره خلایق تو بس قدیم پیری بس شاه بینظیری…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۰۹
ای جهان را دلگشا اقبال عشق یفعل الله ما یشا اقبال عشق ای صفا و ای وفا در جور عشق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۰۸
گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق ور بدرد طبل شادی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۰۷
ای مونس و غمگسار عاشق وی چشم و چراغ و یار عاشق ای داروی فربهی و صحت از بهر تن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۰۶
بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف ز مرغزار برون آ و صفها بشکاف به مدحت آنچ بگویند نیست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۰۵
کعبه جانها تویی گرد تو آرم طواف جغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف پیشه ندارم جز این کار ندارم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۰۴
باده نمیبایدم فارغم از درد و صاف تشنه خون خودم آمد وقت مصاف برکش شمشیر تیز خون حسودان بریز تا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۰۳
گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف کز ترش رویی همیرنجد دلارام ظریف گر همی انکار…
بیشتر بخوانید »