مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۶۳۲
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم تا که ما را و تو را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۱
در فروبند که ما عاشق این میکدهایم درده آن باده جان را که سبک دل شدهایم برجه ای ساقی چالاک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۰
گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم ور لبش جور کند از بن دندان بکشم ور بسوزد دل مسکین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۲۹
دل چه خوردهست عجب دوش که من مخمورم یا نمکدان کی دیدهست که من در شورم هر چه امروز بریزم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۲۸
دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم جهت مهر سلیمان همه تن موم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۲۷
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم به کسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۲۶
فلکا بگو که تا کی گلههای یار گویم نبود شبی که آیم ز میان کار گویم ز میان او مقامم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۲۵
دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم ز ره زیاده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۲۴
خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم سر مست گفته باشد من از این خبر ندارم شب و روز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۲۳
هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم پی من تصوری را که بکرد هم بدیدم سگ او گزید پایم…
بیشتر بخوانید »